ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود
خالی از اشکهای شور از غم بود و نبود
پولکهامون رنگارنگ روزامون خوب و قشنگ
آسمون یکی خونه مون یه قلوه سنگ
خنده مون موج ها رو تا ابرا می برد
وقتی دلگیر بودم اون غصه می خورد
تورهای ماهی گیرا وا نمی شد
عاشقی تو دریا تنها نمی شد
خوابمون مثل صدف پر مروارید نور
پر شد این قصه ی ما توی دریاهای دور
همیشه تک می زدیم به حباب های درشت
تا که مرغ ماهی خوار اومد و جفتمو کشت
دلش آتیش بگیره دل اون خونه خراب
دیگه نوبت منه سایه ش افتاده رو آب
ای خدا کاری نکن یادش بره
که یه ماهی این پایین منتظره
نمیخوام تنها باشم ماهی دریا باشم
دوست دارم که بعد از این توی قصه ها باشم
+نوشته شده درسه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 17:19 توسط هانیه |